شب ها خوابش نمیبرد
چیزی سنگین روی سینه اش سنگینی میکرد
دیاز پام ها هم جوابش کرده بودند
حمام گرم
شیر سرد
اهنگ های بی کلام
همه تیرشان به سنگ خورده بود
تا یک شب از پشت سیم های پیچ در پیچ تلفن کسی برایش لالایی خواند
وهمه شب هایش خواب الود شد...
رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: چهارشنبه
25 بهمن
1396 ساعت: 20:05